
منِ حلاج مجموعه شعری است از رضا هاشمی بِنی
این مجموعه شعر در قالب سپید با زبان نمادین به مضامین اجتماعی، فلسفی و سیاسی می پردازد.
قطعه ای از مجموعه شعر در زیر آمده است:
کبوتر سفید
آزاد باش؛ تو را به باد خواهم داد
تو را در خشکیده زمین فِسُردهِ بغداد به دست پینه بسته ها خواهم سپرد.
از درون حنجره به زنجیر کشیده؛ آتش برون میزند اما در این بغداد، در گرفته روزهای سیاه ابرهای آن، تو را آزاد میخواهم؛ بدون این که توانند این قوم دارزن، تو را بر دار زنند؛ ای کبوتر سفید، حلاج.
دمی سخن گو و جانت را بیانداز بر زمین مرده دوست
که سیراب شود کوی و برزن های خون آشام بغداد
از مرگ، از ترس ریزش سنگهای کوههای بدون چشمه، تو را برای دیدن آخرین گله سفید در دره سیاه پرواز میدهم.
ای کبوتر سفید پرواز کن
پرواز کن.
آن زمان که یَله بودی و به چینه های خویش غَرِه در این بغداد؛ حلاج، محکوم به زیستن در خویشتن آلوده به تبسم لجن های چسبیده بر دیوارها و آوای هر روزه یک خرناس از این سو و از آن سو.
محکوم در نگاهی به دست ها و زبان جنپرستانِ جن زدهِ خوابیده در ته قبرهای دراز و کودکان آویزان به پستان های خشک برآمده از هر سو.
که می بایست آن چه را که نمی بیند و آن چه را که میبیند؛ در فراسوی زمان و زمین ایستاده خود، از درون مَغاک این و آنِ آمده از دور به شهر، بنگرد به خویش، به پیش، به پس و به هر چه که هست؛ «به ریش های آلودهِ افیونی».
ای کبوترِ سفیدتنِ چشم سرخِ جسته از بام، رویای تو، از فراز خانه های خالی و خمیده در خویش و خفته در خوالیگران مغز، هیچ معنا و نشانهای به واقعیت هستی من نخواهد دمید.
ای کبوتر سفید، ای ندادهنده پرواز آسمانی در برهوتِ خزندگانِ لوتِ نشسته بر لب طاقچه یا آن سوشیانت و کالکی و آن میترا که میخواهند انسان را به فرای زمین، کَجَکان کجکان بکشند و سر بافور نشانند خمار؛ دمی از خواب برخیز و بالی بکش؛ چشم های سرخ خود را بر سر این خانه های درهم فرورفته وباگرفته بکش؛ خانه هایی که بغ، داد و اما آجر به آجر آن را به حساب قرص نانی چیده اند.
تو را اگر روزی، روزگاری به نامت سکه کردند و فَروَهر پادشاهان بودی و بر پرچم پیروزی ددانِ شبپرور نشاندند اما روزان حلاج به دود و گرد و غبار حسرت و محنت، مفلوج و منکوب و نفرین شد به چنان اندوهگین افتاده صورت پرچین و چروک.
ای کبوتر برآمده از روشن افروزان بصره، دیگر تو را بر هیچ بامِ سیاه اندود نخواهم دید، در سپنجی سرایِ ناگفته سخن بغداد، شر با همه تاریکی، زندانها را پر کرده است و از گردنهای به دارآویخته کبوترها، شکم های خالیِ شکِ عدالت را.
شاید ققنوس لازم است
شاید سیمرغ
شاید همای
شاید که نبودن آنان و بودن هیچ، کلمهای است که می تواند باز هم جهان را به سپیدی و روشنایی پیوند زند
به ایوان و طاق شکسته
و بغداد این شهر پر دود و داد را پیچد در سکون
شاید که آفتاب زَروان به پوچی قدم های یکایک آنان از نگفتن سخنی، هیچ سخنی، جهانی فراتر از چشم ها نباشد که خواست؛
آن چنان که حلاج میخواست.
manehallaj1402_1714681059_66799_13537_1053.zip3.91 MB |